آرشیو برای: "خرداد 1398, 20"
بیتاب بود و نگران…. چشمانش مانند ابر بهاری میبارید… گریه امانش نمیداد. نگهبان باغ را هم کلافه کرده بود. - کوچولو، یه لحظه آروم بگیر ببینم چی شده؟ لابهلای گریهاش گفت: + مامانم گمشده…. مامانمو میخوام. به در زل زده بود و هق هق کنان… بیشتر »
